X
تبلیغات
سرزمین تنهایی


سرزمین تنهایی

بی تو من در همه ی شهر غریبم

باز دوباره سال نو بازدوباره ماهی کوچک این تنگ بلور هفت سین و سبزه وآب و تیک تیک ثانیه ها من و دلشوره واشتیاق دیدن روزای نو باز دوباره سال نو نوروز باستانی مبارک

 

نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387| ساعت 13:23| توسط غزل فروش| |

خوبه

هم من تورو خوب میشناسم هم تو منو

مودم کامپیوترت درست شده که دیر وقت هم میای نت نه؟

خسته نباشی

در کل

happy new year

نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387| ساعت 2:23| توسط غزل فروش||

اولا اینکه این زهره خانم که میبینی دوست دختره محمده.برادرمو میگم

اگه هم دیدی که به کامنتاش جوابی نمیدم واسه اینه که آدم حسابش نمیکنم

اینو نوشتم که خودشم ببینه

معلوم نیست جنده خانم باز  میونش با محمد چی شده که واسه من مهربون شده

دومنم که فکر نمیکنم این موضوع که من با کیا رابطه دارم به کسی مربوط باشه

مگه این نیست که اون نامبر بیزیه(number busy) به من مربوط نبود

برات عجیب نیست که چرا دوستای دیگم که چند وقت پیش برام کامنت میزاشتن دیگه نمیذارن؟

بهشون گفتم که یا خصوصی بفرستن یا بم ایمیل بزنن

فقط واسه اینکه تو فکر نکنی دارم واسه تو خودمو آدم حسابی نشون میدم

منتظر همین بای گفتنت بودم

بازم نفهمیدی

مثل همیشه زود قضاوت کردی

اولین کامنتی که برام گذاشتی یادته

نمیدونم چند شب پیش بود

تا خوندمش حالم بد شد

رفتم سراغ دفتر خاطراتم و شروع کردم به نوشتن

خیلی دوست دارم که بدونی چی نوشتم

 

 

Image and video hosting by TinyPic

با این حال بازم به کامنتات جواب دادم

هنوز بزرگ نشدی

خیلی خود خواهی

ولی آخرشو قشنگ  یا به قول احمد گشنگ تموم کردی

داشتم یواش یواش هوایی میشدم

بازم کاری کردی که ازت بدم بیاد

مرسی

خوشحالم که شمارمو یا به قول خودت تلمو گم کردی

تنها آدرسی که ازم داری این وبلاگه که اونم درشو تخته میکنم

امیدوارم که دیگه نتونی پیدام کنی و  هر چند وقت یبار با این چرندیاتت اعصابمو به هم بریزی

هر که خوبی کرد زجرش می دهند هر که زشتی کرد عجرش می دهند باستان کاران تبانی کرده اند عشق را هم باستانی کرده اند هر چه انسان ها طلایی تر شدند عشق ها هم مومیایی تر شدند اندک اندک عشق با زان کم شدند

عشق سیخی چنده بابا

bye for ever

نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387| ساعت 23:29| توسط غزل فروش||

خوبه٬موفق باشی

فعلا که من کار خاصی نمیکنم

شب رو به صبح میرسونم روز رو هم به شب

درس و دانشگاهم ول کردم

چیز خاص دیگه ای نیست که بگم

حالت چطوره؟ خوبی؟

نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387| ساعت 2:1| توسط غزل فروش||

راسته که میگن سختگیر ترین معلم٬روزگاره؟

میگن فلانی اصلا بلد نیست درس بده٬فلانی منو انداخت٬معلم ریاضیه ک... نیم نمره نداد قبول شم٬معلم شیمی هی امتحان میگیره شیتونه میگه...٬عجب معلم به درد نخوریه این معلم دینیه٬سوال نمیده میگه خودتون برید از تو کتاب دز بیارید

چرا کسی از سختگیر ترین معلم ایراد نمیگیره؟

معلمی که اول امتحان میگیره بعد درس میده

ای روزگار نامرد

ای کاش خدا یه تلفنی ایمیلی چیزی میداد تا حد اقل بتونیم از اون طریق از روزگار پیش خدا شکایت کنیم

ای نامرد

ای روزگار نامرد

همه میدونن که من از کلمه نامرد بدم میادو جایی استفاده نمیکنم

ولی به تو یکی میگم

ای روزگار نامرد

بگذریم

دیروز بهزاد جون زنگ زده بود

البته زنگ که نه

تک میزد

دو سه بار زدو بی خیال شد

چه عجب آقا بهزاد؟

از اینورا؟

راه گم کردین؟

باز چه نقشه ای تو کلته آشغال؟

میشناسینش که؟

بهزاد پکس

رپ خون درجه ۳ ایران

حالم ازت به هم میخوره بهزاد

حیف اون روزایی که با تویه نفهم گذشت

 

Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387| ساعت 0:2| توسط غزل فروش| |

از خودت بگو

اینکه چیکارا میکنی

نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387| ساعت 23:46| توسط غزل فروش| |

اگر با دیدن من غم تو دلت جون میگیره

        میمیرم که تا ابد قلب تو آروم بگیره

اگه با بودن من باغ تو ویرونه میشه

        میرم اما بدون دل بی تو دیوونه میشه

فکر نکن بی کسم خدا به دادم میرسه

        کوه به کوه نمیرسه٬آدم به آدم میرسه

   Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387| ساعت 0:47| توسط غزل فروش| |

سوگند

به لبانت

به سپیدی دهانت

به کمان ابروانت

به نوای تار و چنگت

به دو گفته قشنگت

به دل سخت چو سنگت

به جمال آب و رنگت

به تمام عشق و هستی

به تمام خاک دنیا

به خدا  اگر نخندم

به خدا اگر نباشم

تویی آخرین نگاهم

تو را از جان میپرستم

که تویی  بهار و عمرم

همه اینها رو گفتم

ولی باز هم به جانت قسم نخوردم

 

 

                            سعید

 

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387| ساعت 1:37| توسط غزل فروش| |

کاش میشد هیچ کس تنها نبود

کاش میشد دیدنت رویا نبود

گفته بودی با تو میمانم ولی

رفتی و گفتی اینجا جا نبود

سالیان سال تنها مانده ام

شاید این رفتن سزای من نبود

من دعا کردم برای بازگشت

دستهای تو ولی بالا نبود

باز هم گفتی که فردا میرسی

کاش روز دیدنت فردا نبود

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387| ساعت 1:23| توسط غزل فروش| |

من فراموشت نکردم زهرا٬تو نه از خودت آی دی گذاشته بودی نه هیچ آدرس دیگه ای.از طرفی هم فکر نمیکردم که باز به این وبلاگ سر بزنی آخه تو کامنتی که چند روز پیش گذاشته بودی جوری صحبت کرده بودی که فکر نمیکردم بازم بهم سر بزنی٬حالا نمیدونم چه حرفی باید بزنم؟ خیلی بده آدم خیلی حرف ها برای گفتن داشته باشه ولی وقتی طرف رو میبینه و  موقع گفتن اون حرفها میشه چیزی جز سلام نتونه بگه.سلام زهرا

 

من نه عاشق بودم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من
من خود بودم و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزید
نه پیچک خود خواهم و نه گلهای زرد
هرجایی نه،به هر نسیم سر میگردانم
تو به من خندیدی
ونمیدانستی من به چه دلهره سیب را
از باغچه همسایه دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را در دست تو دید
غضب آلود به من نگاه کرد
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
میدهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما
سیب نداشت
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387| ساعت 19:42| توسط غزل فروش| |

Image and video hosting by TinyPic
نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387| ساعت 23:59| توسط غزل فروش| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست